آخرین اخبار
نسخه قابل چاپ
شماره خبر: 8368
عالم عزا گرفته و صاحب عزا خداست ,

عالم عزا گرفته و صاحب عزا خداست

ملک وجود غرق در اندوه و عزاست / آغاز صبح غربت زهرا و مرتضاست
yaseen payambar2.jpgخون گریه  کن مدینه!

غلامرضا سازگار

ملک وجود غرق در اندوه و عزاست

آغاز صبح غربت زهرا و مرتضاست

قرآن عزا گرفته و عترت شده غریب

شهر مدینه را به جگر داغ مصطفاست

خون گریه کن مدینه! کز این ماتم عظیم

گر آسمان خراب شود بر سرت رواست

گشتند انبیا همه چون فاطمه یتیم

زیرا عزای قافله سالار انبیاست

خلقت چه لایق است که صاحب عزا شود

عالم عزا گرفته و صاحب عزا خداست

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست

محسن عرب اخلاقی


ای محمد(ص) ای رسول بهترین کردارها

حسن خلقت شهره در اخلاق ها، رفتارها

در بیانت بند می آید زبان ناطقان

قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم

قاب قوسین ات کجا و مرغک پندارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است

استوار مکتب ایثار تو عمارها

تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک

دل به عشق بی زوالت می کند اقرارها

پای بوسی تو عزت داده ما را این چنین

گل نباشد کس نمی آید سراغ خارها

کی رود از خاطرم یادت که در روز ازل

کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سینه ما هست چون خاک تواییم

لاله کی روییده در آغوش شوره زارها

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند

شاهد حرفم گلاب و شیشه عطارها

وقت رزمت آن چنانی که میان کارزار

رو به تو آرند وقت خستگی کرارها

ای که با خون دلت پرورده ای اسلام را

چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید

کس ندیده از رسولی این چنین ایثارها

با عیادت از کسی که بارها آزرده ات

روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها

خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال

بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست

جان به لب شد از غمت، شهرت مدینه، بارها

این جا همه برای شما گریه می کنند

کمال مومنی

کم گریه کن که گریه امانت بریده است

گویا که وقت رفتن بابا رسیده است

حق داری از غمش به سر و سینه می زنی

چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است

در روز آخرش چه شده این چنین نبی

جز اهل بیت تو ز همه دل بریده است

بر روی سینه اش حسنین ناله می زنند

اشکش برای هر دو ز غم ها چکیده است

بر گو که مرتضی چه شنیده کنار او

رنگش چنین ز طرح مسائل پریده است

جان حسین و جان حسن جان مرتضی

کم گریه کن که گریه امانت بریده است

یک نیستان ناله

محمدجواد غفورزاده (شفق)

جلوه جنت به چشم خاکیان دارد بقیع

یا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع

این مبارک بقعه را حاجت به نور ماه نیست

در دل هر ذره، خورشیدی نهان دارد بقیع

گرچه با شمع و چراغ، این آستان بیگانه است

الفتی با مهر و ماه آسمان دارد بقیع

گرچه محصولش به ظاهر یک نیستان ناله است

یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع

می توان گفت از گلاب گریه اهل نظر

بی نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع

بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را

قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع

این که ریزد از در و دیوار او گرد ملال

هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع

چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه

پاس حفظ این امانت را به جان دارد بقیع

فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین

این همه همسایه عرش آستان دارد بقیع

در پناه مجتبی در ظل زین العابدین

ارتباط معنوی با قدسیان دارد بقیع

باقر علم نبی و صادق آل رسول

خفته اند آن جا که عمر جاودان دارد بقیع

قرن ها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز

داغ ۱۸ ساله زهرای جوان دارد بقیع

شب که تاریک است و در بر روی مردم بسته است

زائری چون مهدی صاحب زمان دارد بقیع

کاش باشد قبضه خاکم در آن وادی «شفق»

چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع

قصه درد


وصال شیرازی

از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد

و آن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت

خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش به جام

عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبت اش

ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید

کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون

هر دختری که بود پریشان کلاله کرد

داغی ز ماتم تو فزون تر نمی شود

سیدرضا موید


مهرت به کاینات برابر نمی شود

داغی ز ماتم تو فزون تر نمی شود

از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود

سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود

ظلمی که بر تو رفت ز بیداد اهل ظلم

بر صفحه خیال مصور نمی شود

تنها جنازه تو شد آماج تیر کین

یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود

بی بهره از فروغ ولای تو یاحسن

مشمول این حدیث پیمبر نمی شود

فرمود دیده ای که کند گریه بر حسن

آن دیده کور وارد محشر نمی شود

دارم امید بوسه قبر تو در بقیع

اما چه می توان که میسر نمی شود

با این ستم که بر تو و بر مدفنت رسید

ویران چرا بنای ستمگر نمی شود

آن را چه دوستی است «موید» که دیده اش

از خون دل ز داغ حسن، تر نمی شود
زمان درج خیر: دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 09:03:26
نظر خوانندگان:

نام

پست الکترونیکی

پیغام

خبرهای مشابه
عنوان شاخه ها
تبلیغات در سایت